
تا بحال شده در یک ایستگاهِ شلوغِ اتوبوس ایستاده باشی، توی ضل آفتاب با گلویی خشک و بی حوصله و اخم کرده؟ بعد اتوبوس بیاید و درست جلوی پاهای تو بایستد.آنقدر ذوق کنی که حتی نپرسی مقصدش کجاست. بعد هم دو ایستگاه بالاتر عصبی و متنفر از هر چه اتوبوس است، پیاده شوی و صبر کنی که بعدی بیاید و تو را به مقصدت برساند؟شده که بعدی هم برسد و تمام آدم های منتظر چهارتا پا درآورند و بریزند سرش و تو جا بمانی؟شده آیا؟عشق به همین اتوبوس می ماند.دلش برای خستگی و تنهایی ات می سوزد، انتخابت می کند و تو هنوز به هیچ جای مشخصی نرسیده، می خواهی که پیاده شوی.گاهی هیچ مقصدی در کار نیست ...
ادامه مطلب
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکرکنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوزبچه ای. هر توقف یعنی یک چیزخوشمزه. وبرای توقف بعدی باید راه رفت....
ادامه مطلب